آبشار هیوا

هیوا به معنای امید وآرزو است
 
 
نجیب زادگان

بنام هستی بخش توانا ♥همیشه سعی کن لبخند بر لبانت,عشق در قلبت, لطف در نگاهت, محبت در چهره ات, بخشش در رفتارت وحق در زبانت جاری باشد و بس. ♥با طلوع هر صبح فکر کن تازه به دنیا آمدی و مهربان باش و دوست بدار، شاید فردایی نباشد. ♥زندگی شوق رسیدن به همان فردایست که نخواهد آمد تو نه در دیروزی و نه در فردایی ، ظرف امروز پر از بودن توست ، زندگی را دریاب ... ♥خودت باش و خودت را آنگونه که هستی دوست بدار حتی اگر مجبور باشی برای خود بودن بهای سنگینی بپردازی این بها را بپرداز و خودت باش.....................

 

موضوعات

زاده برای عشق(٢)

 

صفحات وبلاگ

انسان در جستجوی معنا

زاده برای عشق

آشپزی

از هر دری سخنی

دلنامه

 

مطالب اخير

۱۳٩۱/٢/٢۳

لطف خداوند

این شعر شما رو یاد چی می اندازه؟

آن چه نپاید، دلبستگی را نشاید

مقصود تویی کعبه وبتخانه بهانه ست

آدمها

سبک‌‌‌‌‌‌‌‌‌های عاشقی و دلبستگی

گلهٔ یار دل‌آزار وحشی

مهریه عرفانی: پانصد هزار شاخه گل و نوشتن دیوان شمس

ای برادر تو همه اندیشه‌ای…

 

نويسندگان

نجیب زادگان

 

دوستان

زندگی برای...؟

رخنه در اسرار

مشاوره و روانشناسی

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 

 

   
   
 
 
   

  

sham

درشبی ازشبها توی یک محفلی, شب شعری برپا بود. نیمه های شب که شب شعر
تمام شد و همه از اتاق بیرون رفتند , شمعی که وسط اتاق روشن بود, رو به
پروانه ایی که دورش می چرخید کرد و گفت : شنیدی پروانه, شعرهای عاشقانه
قشنگی میگفتند.

 پروانه : آره خیلی قشنگ بود. تو شعرهاشون از من و تو هم گفته بودن .

شمع : راستی پروانه یک سوال میخواهم بپرسم.

 پروانه : بپرس .

 شمع : به نظرت من عاشق ترم یا تو ؟

 پروانه که اصلا انتظار این سوال را نداشت مکثی کرد و گفت : -
خب , همه میدونن که ما هر دومون عاشقیم . تو برای من عاشقانه می سوزی , من
هم عاشقانه دور تو میگردم .

شمع : ولی
پروانه, تو برای عشقت به من, یک شرط گذاشتی و اون شرط اینه که من روشن باشم
. اگر من خاموش باشم تو هرگز دور من نمی گردی . ولی من همیشه و با تمام
وجود عاشق تو هستم و با عشق برای تو می سوزم. حتی اگه پیش من نباشی من به
امید اینکه تو نور مرا ببینی منتظر می مانم و می سوزم حتی اگر این انتظار
تا آخرین قطره وجودم طول بکشد و من از بین برم . که البته در آن صورت هم
خوشحالم چون عاشق خواهم مرد.  

پروانه : این
حقیقت نداره همه می دانند که من هم مثل تو عاشقم اگر عاشق نبودم اینقدر دور
تو نمی گشتم تا پر و بالم با آتش تو بسوزد و فدا بشوم .

 شمع : پروانه
زیبای من, عشق یعنی دوست داشتن بدون شرط . اگر توی عشقت شرطی باشد آن دیگر
عشق نیست فقط دوست داشتن است, همین . تو فقط عاشق شعله و نور من هستی نه
عاشق خود من . برای پروانه قبول این موضوع که تا حالا هیچ وقت عاشق نبوده و
فقط فکر میکرده که عاشقه خیلی خیلی سخت بود , برای همین رو به شمع کرد و
گفت : - نه.  این درست نیست من هیچ شکی ندارم که عاشقت هستم .

شمع : ای عشق من, طاقت روبرو شدن با حقیقت را داری ؟

 پروانه که ازعشق خودش نسبت به شمع مطمئن بود و درحالی که
همچنان دور شمع می گشت گفت : - آره , دارم. و لحظه ای بعد شمع خاموش شد
.....

باور کردنش برای خود پروانه هم مشکل بود, چرا که آن دیگر دور
شمع نمی چرخید . فقط یه گوشه ای ایستاده بود و خیره شده بود به شمع خاموش.
پروانه لحظات فوق العاده سختی را داشت تجربه می کرد . بالاخره بعد از چند
دقیقه سکوت و درحالی که چشماش خیس شده بودند گفت: آره...راست میگفتی... حق
با تو بود....

۱۳٩۱/٢/٢۳ | پيام هاي ديگران ()

 

لطف خداوند

ملاصدرا می گوید


خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

...اما...

به قدر فهم تو کوچک می
شود


و به قدر نیاز تو
فرود می آید


و به قدر
آرزوی تو گسترده می شود


و به قدر ایمان تو کارگشا می
شود


یتیمان را پدر می
شود و مادر


محتاجان
برادری را برادر می شود


عقیمان را طفل می شود

ناامیدان را امید می
شود


گمگشتگان را راه می
شود


در تاریکی ماندگان
را نور می شود


رزمندگان
را شمشیر می شود


پیران
را عصا می شود


محتاجان
به عشق را عشق می شود


خداوند همه چیز می شود همه کس
را
...


به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با
ابلیس


بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه
خلاف


و زبان هایتان را
از هر گفتار ناپاک


و
دست هایتان را از هر آلودگی در بازار


و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی
ها
...


چنین کنید تا ببینید
چگونه


بر سفره شما با
کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند


در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می
کند


و در کوچه های خلوت
شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید که
در خدایی خدا یافت نمیشود؟؟؟


  "آیا خدا برای بنده خویش کافی
نیست؟
"

 

۱۳٩۱/۱/٢۳ | پيام هاي ديگران ()

 

این شعر شما رو یاد چی می اندازه؟

تو دریای من بودی آغوش باز کن

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد

 

شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی بر آنند کین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش باز کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

۱۳٩٠/۸/٢٩ | پيام هاي ديگران ()

 

آن چه نپاید، دلبستگی را نشاید

  • جغدی روی کنگره‌های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می‌کرد. رفتن و رد پای آن را. و آدم‌هایی را می‌دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می‌بندند. جغد اما می‌دانست که سنگ‌ها ترک می‌خورند، ستون‌ها فرو می‌ریزند، درها می‌شکنند و دیوارها خراب می‌شوند. او بارها و بارها تاج‌های شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابه‌لای خاکروبه‌های قصر دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری‌اش می‌خواند؛ و فکر می‌کرد شاید پرده‌های ضخیم دل آدم‌ها، با این آواز کمی بلرزد. روزی کبوتری از آن حوالی رد می‌شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند. غمگینشان می‌کنی. دوستت ندارند. می‌گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری. قلب جغد پیرشکست و دیگر آواز نخواند. سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آواز‌‌خوان کنگره‌های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی‌خوانی؟ دل آسمانم گرفته است. جغد گفت: خدایا! آدم‌هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند. خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می‌دهد و آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه‌ای! و آن که می‌بیند و می‌اندیشد، به هیچ چیز دل نمی‌بندد؛ دل نبستن سخت‌ترین و قشنگ‌ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ. جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره‌های دنیا می‌خواند. و آن کس که می‌فهمد، می‌داند آواز او پیغام خداست که می‌گوید: آن چه نپاید، دلبستگی را نشاید

۱۳٩٠/٧/۱۱ | پيام هاي ديگران ()

 

مقصود تویی کعبه وبتخانه بهانه ست

امروز یک کار کوچیک بانگی داشتم.کاری رو که همیشه یه ربع ساعت انجام میدادم امروز سه ساعت زمان برد,غیر از من که دلم شور  میزد از این که دیرم شده بود بقیه همه خوشحال بودند که دارن برای حج ثبت نام میکنند..

توی همه اون آدما حاج خانمی نظرمو جلب کرد,توی دستش ده تا شناسنامه و فتوکپی شناسنامه و بقیه ما یحتاج ثبت نام بود.به شوخی ازش پرسیدم به سلامتی قراره بچه هاتونم ثبت نام کنین؟میدونین چی جواب داد؟

گفت:نه مادر جان اونا خودشون ثبت نام کردن,اینا مدارک نوه هامن,چون هر نفر یه بار بیشتر نمیونه ثبت نام کنه مدارک نوه هامو آوردم که اسم اونارو بنویسم تا بعد بتونیم بجای اونا خودمون بریم(منظورش با حاج آقاست)........

عجب حکایتیست این حج


دل خوش ازآنیم که حج میرویم
 
غافـل از آنیم کـه کج مـیرویــم


کعبه به دیدار خدا میرویم  
او که همینجاست کجا میرویم


حج بخدا جز به دل پاک نیست
شستن غم از دل غمناک نیست


دین که به تسبیح و سر وریش نیست
هرکه علی گفت که درویش نیست

 

 صبح به صبح در پی مکر و فریب
شب همه شب گریه و امن یجیب

 

 

 

 

 

 

 

۱۳٩٠/٦/۳٠ | پيام هاي ديگران ()

 

آدمها

آدمها چه موجوداتی دلگیری هستند

وقتی سوزنشان را نخ میکنی

تا برایت دروغ ببافند ...

چقدر میچسبد سیگارت را در گوشه ای بکشی

و هیچ کس با خنده های تو / به عقده هایش پی نبرد

 

از آدم ها دلگیرم

که خوب های خودشان را از بد ِ تو / مو شکافی میکنند

و بد هایشان را در جیب های لباس هایی

که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند / پنهان میکنند

از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری

و درد هایت را که میشنوند

خیالشان راحت میشود هنوز میتوانند کمی خودشان را از تو / کشیش تر ببینند

 

از آدم ها دلگیرم

وقتی تمام دنیایشان اثبات کردن است

همین که گیرت بیاورند

تمام آنچه را که نمی توانند به خورد ِ خودشان دهند به تو اثبات می کنند

به کسی غیر از خود / برتری هایشان را آویزان کنند

تا از دور به کلکسیون افتخاراتشان نگاه کنند

و هر بار که ایمانشان را از دست دهند / آنقدر امین حسابت میکنند

که تو را گواه میگیرند

ایمانشان که پروار شد با طعنه میگویند :

این اعتماد به نفس را که از سر راه نیاورده ام

 

از آدم ها عجیب دلگیرم

از اینکه صفت هایشان را در ذهنشان آماده کرده اند

و منتظر مانده اند تا تکان بخوری و ببینند به کدام صفت مینشینی

و تو را هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند

خنده ات بگیرد که چقدر شبیهشان نیستی

دردشان بیاید ... و انتقامش را از تو بگیرند ...

تا دیگر به آنها این حس را ندهی که کسی وجود دارد که شبیهشان نیست

از آدم ها دلگیرم

که گرم میبوسند و دعوت میکنند

سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند

دلت ....

دلت که از تمام دنیا گرفته باشد / تنها به درد بازگشت به زادگاهت میخوری

 

دلم گرفته است ... همین را هم میخوانند و باز خودشان را

آن مسافر آخر قصه حساب میکنند ...

۱۳٩٠/٦/٢۸ | پيام هاي ديگران ()

 

سبک‌‌‌‌‌‌‌‌‌های عاشقی و دلبستگی


     یک قصّه بیش نیست غم عشق وین عجب                 کز هر زبان که می شنوم نامکرّر است

                                                                                                               (حافظ)


قصّه به قولی پر غصه عشق نیز مانند داستان زندگی آدم ها متفاوت و متنوّع  است. بخشی از این تفاوت  و تنوع  به محتوای این داستان و آن قصه باز می گردد.انسان ها دارای  وجودی یکتا و منحصر به فرد هستند. این بی همتایی  که در تجربه زندگی آن ها منعکس می شود تجربه عشق آنان را نیز در بر می گیرد و محتوای آن دو را بر اساس تکثّر و تنوّع  به وجود می آورد. به همین دلیل داستان زندگی و قصه عشق هر کس از زبان او شنیدنی  و نا مکرّر است.امّا علاوه بر محتوای عشق که در انواع گوناگون  آن تجلّی می یابد، سبک های  متنوع عاشقی وتفاوت های فردی در نوع دلبستگی نیز در تکثّر،تفاوت و تنوّع قصه های عشق یا به عبارت دیگر روایت های عاشقی موًثر هستند. توجه به سبک های عاشقی گوناگون یکی از مباحث جذاب روان شناسی عشق  را تشکیل می دهند. جان آلن لی (John Alan Lee)  براساس شدت تجربه عشق، احساس تعهد نسبت به محبوب، مشخصات مطلوب محبوب و انتظارات متقابل برای مورد عشق قرار گرفتن شش سبک عاشقی را با اصطلاحات یونانی و رمی توضیح می دهد که به شرح زیر است.

اروس(eros) عاشق در جستجوی فردی با ظاهر فیزیکی مطلوب و مشتاق یک رابطه نیرومند است.
لودوس(ludus) عاشق در عشق شوخ و بازی گوشانه به نظر می رسد و مایل است که با موضوع بازی کند.
استورج(storge) عاشق ترجیح می دهد که احساس تعلق و دلبستگی خود را به آرامی پرورش دهد تا آن را مبدل به تعهدی دیرپا کند.
می نیا(mania) عاشق نسبت به محبوب احساس تملک می کند و پر توقع است و در برابر او قرار از کف می دهد.
اگیپ (agape) عاشق عشقی نوع دوستانه و غیر پرستانه را نشان می دهد. محبوب را عاشقانه دوست دارد بدون آن که در برابر انتظار محبت متقابل را داشته باشد.
پرگما (pragma) عاشق در جستجوی محبوبی با مشخصات لازم در زندگی عملی است ماند شغل، سن، مذهب، موقعیت اجتماعی
 

در سبک اروس عاشقی بر مبنای جذابیت فیزیکی و گاه به طور خلق السائه رخ می دهد. عبارت انگلیسی در عشق افتادن  (falling in love) نشان دهنده یک روند اتفاقی و تصادفی است.  ما هم در فارسی با عبارت ''بایک نگاه یک دل نه صد دل عاشق او شدم'' آشنا هستیم.پس در سبک عاشقی اروس یک وجه مشخصه نیرومند جسمانی وجود دارد. و عاشقان صاحب این سبک به شدت تحت تاثیر مشخصات و ظاهر جسمانی و فیزیکی قرار می گیرند و به عشق در نگاه اول باور دارند. همین جا باید اضافه کرد اگر کسی اعتقاد داشته باشد که عشق می تواند در نظر اول رخ دهد، این اتفاق برای او روی می دهد و در یک پژوهش 50 درصد افراد این امر را تایید کرده اند.

 در سبک عاشقی لودوس خود این کلمه از ریشه لاتینی به معنی بازی گرفته شده است عاشقان این سبک به عشق به مثابه یک بازی یا سرگرمی عاری از تعهد می نگرند. زندگی خوشباشانه ای را می گذرانند و دوست ندارند اسیر تعهدات درازمدت شوند. اغلب متلون و دمدمی مزاج هستند و هم زمان با چند نفر سروسر دارند.در سبک استورج با عشقی نسبتاً غیر مهیج و غیر دراماتیک روبرو هستیم که شامل محبت و همراهی است. عاشق صاحب این سبک دنبال احساسات شدید نیست و بیشتر دوستی صادقانه ای را دنبال می کند که به احساس تعهد واقعی منجر شود.

می نیا از همه عشق ها هیجان آورتر و از شدت احساسی بالا برخوردار است که گاه حتی به صورت نوعی وسواس ذهنی یا حسادت در می آید. عاشق این سبک پر توقع است و نسبت به محبوب احساس مالکیت می کند. ذهن او سرشار از تخیلات غیر واقعی در مورد عشق و معشوقه است که گاه با وسواس پهلو می زند.   

عشق اگیپ شکل وظیفه شناسانه و دیگر دوستانه عشق است که در آن عاشق از معشوق توقعی ندارد. در این جا عاشق ایثار گرانه برخورد می کند و سرشار از احساسات نوع دوستانه است تا جایی که خود را تا درجه بی خویشتنی فراموش می کند و عشق را همچون یک وظیفه یا احساس مسئولیت تلقی می کند. و بالاخره سبک پرگما که برخی آن را تلفیقی از دو سبک لودوس و استورج می دانند شیوه عاشقی عشاق واقع گرا و عملگراست که به طور فعال در جستجوی یک شریک مناسب هستند. عاشق صاحب این سبک اهل تجربه و عمل بوده و فارغ از احساسات پرشور در جستجوی محبوبی است که از لحاظ منطقی و عقلانی برای او مناسب باشد.

برای این که تقسیم بندی فوق در عمل نیز راهگشا و موثر باشد بهتر است به جای آن که سبک های عاشقی را همچون شیوه های کاملاً مشخص و متمایزی از عشق ورزیدن تلقی کنیم آن ها را همچون تم یا مضمون غالب در تجربیات عاشقانه یا داستان های عاشقی فرد بدانیم که گاه با یک دیگر تلاقی می کنند یا حتی ترکیب می شوند. از سوی دیگر می توان درمیان سبک های عاشقی و انواع گوناگون عشقی که از نظریه مثلثی استرن برگ حاصل می شود، روابطی را قائل شد. مثلاً عشق رمانتیک با سبک های عاشقی اروس و اگیپ بی ارتباط نیست.

بعضی از آزمون ها و سنجه ها که در ارتباط با سبک های عاشقی مورد استفاده قرار گرفته اند نشان می دهد که مردان و زنان در سبک عاشقی تفاوت دارند و مردان بیشتر از زنان به سبک های اروس و لودوس تمایل دارند حال آن که در زنان سبک های استورج و پرگما بیشتر دیده می شود. در عین حال زنان بیشتر از مردان در دام سبک می نیا می افتند. همچنین برخی از پژوهشگران اشاره کرده اند که افراد دوست دارند دنبال کسی باشند که از سبک عاشقی مشابهی با آنان پیروی کند.

چنان که گفتیم تفاوت های فردی در دلبستگی  نیز از عوامل مهم تنوع قصه های  عشق یا روایت های عاشقی افراد  به شمار می روند. وقتی افراد عبارت ( من عاشقم) را به زبان می آورند از احساسات و حالت های گوناگون صحبت می کنند که ناشی از تجربیات متفاوت آنان از عشق است. عشق هم مانند دیگر پدیده های انسانی منعکس کننده تنوع و تکثری است که تمام وجوه حیات بشر را در بر می گیرد. گفتیم که انسان ها منحصر به فرد هستند و داستان زندگی آنان هم خاص خود آنهاست و در این میان قصه عشق هریک نیز به نوع ویژه ای رقم می خورد. بدون تردید نوع احساس تعلق و دلبستگی شکل گرفته با والدین در دوران کودکی در شکل گیری روابط عاشقانه و سبک عاشقی بعدی افراد موثر است. ما به عنوان کودک عشق را از راهی یاد می گیریم که بعدها در بزرگسالی همان را ه را دنبال می کنیم. به عبارت دیگر درسی را پس می دهیم که قبلاً از والدین خود یاد گرفته ایم. چگونگی رابطه با والدین و محتوای آن تمرین اولیه ای است که بعدها در روابط دیگر تکرار و گاه تعدیل می شود و در مواردی هم تا حدودی تغییر می یابد. اما تغییر چهارچوب اصلی معمولاً دشوار و گاه غیر ممکن است. طبیعی است که اگر روابطی سرشار از عشق، محبت، ایمنی و توجه متقابل را با والدین خود تجربه کرده باشیم می توانیم این تجربه را به دیگران منتقل کنیم. اگر رابطه ای که با والدین خود داشتیم سرد، نا ایمن، عاری از اعتماد و سرشار از اضطراب باشد در مواجه با عشق هم همین عناصر محتوای رابطه ما را تشکیل خواهند داد.

همان طور که سبک های عاشقی گوناگون وجود دارد که به آن ها اشاره شد روش ها یا شیوه های مختلف تعلق و دلبستگی نیز در روابط تجربه می شود. در شروع پژوهش درباب این روش ها یا شیوه ها از همان طبقه بندی استفاده می شد که پژوهشگران در عرصه روان شناسی رشد در نوزادان و کودکان شناسایی کرده بودند و نشان دهنده نوع دلبستگی و احساس تعلق و رابطه میان مادر و نوزاد بود. بنابراین از سه روش یا شیوه ایمن (secure) ، اجتنابی یا دوری گزین (avoidant) ، مضطرب - متلون (anxious - ambivalent)   سخن رانده می شد این سه سبک نشان دهنده جهت گیری و نوع برخورد و برداشت افراد نسبت به روابط نزدیک است.

افراد ایمن رابطه ای توام با احساس ایمنی و اطمینان خاطر با مادر و والدین خود داشته اند. آنها مادر و پدر خود را گرم و با محبت توصیف می کنند و از عشق آن ها بهره مند بوده اند. این افراد به راحتی توانایی نزدیک شدن به دیگران را از لحاظ احساسی و روحی دارند و در وابستگی متقابلی که در روابط آن ها وجود دارد مشکلات اندکی را نشان می دهند. اصولاً توانایی ایجاد رابطه را به خوبی دارا هستند و داستان عاشقانه آن ها از سایر گروه ها بیشتر طول می کشد. میزان بالایی از تعهد، اعتماد و استقلال را نشان می دهند و ازدواج آنان کمتر به طلاق می انجامد. این افراد با احساس راحتی و کامل وارد روابط نزدیک و صمیمی و وابستگی متقابل با دیگری می شوند. افراد واجد این شیوه به خاطر درجه ایمنی بالایی که دارند معمولاً در روابط خود احساس صمیمیت، رضایت و خرسندی بیشتری می کنند.

گروه دوم یا افراد اجتنابی و دوری گزین کسانی هستند که در رابطه آنان با مادرشان جدایی، سردی و بی علاقگی وجود داشته و والدین آنها اطمینان خاطر اندکی به آنان می بخشیده اند. آن ها اکثراً والدین خود را طرد کننده توصیف می کنند و در روابط بعدی در نزدیکی به شریک عشقی خود احساس ناراحتی و بی اعتمادی می کنند و روابطی با افت و خیزهای مکرر احساسی را تجربه می کنند. از آن جا که این افراد نزدیکی و وابستگی را دوست ندارند اصولاً از ورود به این گونه روابط خود داری می کنند و در صورت ورود هم به علت احساس عدم ایمنی و سردی عاطفی در تداوم رابطه دچار مشکل هستند.

گروه سوم یا افراد پیرو سبک مضطرب - متلون رابطه ای مملو از تضاد، تناقض و ابهام با والدین خود داشته اند. به نحوی که تکلیف خود با مادر یا پدر را نمی دانسته اند.مادر یا جانشین او گاه سرد گاه گرم، گاه مهربان گاه نامهربان، گاه حاضر و گاه غایب، گاه حامی و گاه طرد کننده بوده است. پس رابطه آنان با والدین رابطه ای درهم آمیخته از احساسات و عواطف و حالت های متناقض بوده است. آنان همیشه نگران جدایی از مادر یا ترک شدن خود از طرف او بوده اند و در سال های اولیه حیات از این اضطراب جدایی رنج می برده اند. وقتی وارد رابطه عاشقانه می شوند این اضطراب و نگرانی را به رابطه با معشوق خود منتقل می کنند. اغلب به یار خود آویزان هستند، بدجوری به او چسبیده اند و نسبت به او احساس تملک دارند و نزدیکی غیر قابل تحملی را طلب می کنند فرد پیرو این سبک دائم از طرف خود می خواهد به او اطمینان خاطر بدهد که او را دوست دارد و ترک نخواهد کرد. از سوی دیگر خود نیز احساس تعهد و اطمینان کمتری رانشان می دهد.

به هرحال در عمل دیده می شود که این الگوهای رابطه ای در بزرگسالی هم تکرار می شود. البته برخی از افراد بر این مشکلات دوران کودکی خود غلبه می کنند و در جریان خود سازی و خود شکوفایی روابط بهتری را تجربه می کنند.

یکی از مشکلاتی که در جریان هر رابطه ای پیش می آید بروز تنش درونی یا موضوع استرس بیرونی است. تنش و استرس می تواند رابطه را تهدید کند و مدیریت غلط آن موجب خاتمه رابطه عاشقانه شود. اهمیت الگوهای رابطه ای فوق در آن است که شیوه دلبستگی و تعلق با شیوه مواجهه و رویارویی افراد با استرس و تنش در روابط هم ارتباط دارد. مثلاً افراد ایمن وقتی با مشکل روبرو می شوند نسبتاً آرامش خود را حفظ می کنند و از قابلیت آن برخوردارند که به دیگران روی آورند و تقاضای کمک کنند و از حمایت دوستان و نزدیکان خود برخوردار شوند. حال آن که افراد کناره جو و دوری گزین بر عکس از یار خود اجتناب می کنند و پرخاشگر می شوند و یا از رابطه بیرون می روند. افراد مضطرب - متلون نیز به محض بروز استرس یا تنش به شدت دستخوش اضطراب ، نگرانی، تشویش و کج خلقی می شوند.

هنگامی که پای عشق درمیان باشد افراد ایمن همبستگی مثبتی با هر سه جزء مثلث عشق نشان می دهند. یعنی از صمیمیت، شور و هیجان و احساس تعهد بالا بهره مند اند و سبک های عاشقی اروس و اگیپ با وفور بیشتر و سبک لودوس با فراوانی کمتر در آن ها دیده می شود. وجود الگوی دلبستگی و تعلق ایمن در هر دو نوع عشق رمانتیک و رفیقانه موجب می شود که تجربه عاشقی از غنا و ژرفای بیشتری برخوردار باشد. برعکس افراد نا ایمن پیرو دو الگوی دیگر درجات اندک صمیمیت، شور و هیجان و احساس تعهد را نشان می دهند. در کناره جویان و دوری گزینان همراهی بیشتری با سبک عاشقی لودوس وجود دارد که منعکس کننده احساس مسئولیت، تعهد و وابستگی متقابل کمتر در روابط آن هاست. در افراد مضطرب - متلون نیز همخوانی بیشتری با سبک عاشقی می نیا دیده می شود.

 

۱۳٩٠/٥/٢۸ | پيام هاي ديگران ()

 

گلهٔ یار دل‌آزار وحشی

وحشی

 
وحشی

 

ای گل تازه که بویی ز  وفا      نیست تورا  خبر از سرزنش خار جفا  نیست  تو    را

رحم بر بلبل بی برگ و نوا      نیست تو را          التفاتی به اسیران  بلا   نیست    تو     را

ما اسیر غم  و  اصلا  غم  ما   نیست تو را         با اسیر غم خود رحم چرا نیست   تو    را

 فارغ  از  عاشق  غمناک  نمی‌باید بود

 جان من این همه  بی‌باک  نمی‌باید بود

 

همچو گل چند به روز همه خندان     باشی          همره غیر  به  گلگشت   گلستان    باشی 

هر  زمان با  دگری   دست و گریبان  باشی          زآن بیندیش که از کرده پشیمان     باشی

جمع با جمع نباشند و  پریشان  باشی       یاد حیرانی ما آری و  حیران  باشی

  ما نباشیم که باشد   که    جفای  تو کشد

 به جفا سازد و   صد جور برای  تو کشد

 

شب به   کاشانه   اغیار   نمی‌باید        بود          غیر  را  شمع  شب  تا ر  نمی‌باید     بود

همه‌جا با همه  کس   یار    نمی‌باید      بود           یار   اغیار   دل   آزار   نــمی‌بایــد    بود

تشنه  خون  من  زارنمی‌باید   بود     تا به این مرتبه خونخوار  نمی‌بایدبود

من اگر  کشته شوم باعث بدنامی توست

موجب شهرت بی‌باکی وخودکامی توست

 

دیگری  جز تو  مرا این  همه   آزار    نکرد           جز تو کس در نظر  خلق  مرا  خار  نکرد

آنچه  کردی تو به من هیچ ستمکار      نکرد           هیچ  سنگین  دل  بیدادگر  این  کار  نکرد

این ستمها دگری  با   من   بیمار نکرد       هیچ کس این همه آزار من زارنکرد 

گر ز آزردن من هست غرض مردن  من 

مردم ،  آزار  مکش  از  پی   آزردن  من

 

جان من سنگدلی، دل به تو دادن   غلط است           بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است   

چشم امید  به روی توگشادن غلط است       روی پرگرد به راه تو نهادن  غلط است 

رفتن اولاست زکوی تو ،  ستادن   غلط است           جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است 

 تو نه  آنی  که  غم  عاشق  زارت  باشد

چون شود  خاک  بر آن خاک گذارت باشد

 

مدتی  هست  که  حیرانم  و   تدبیری نیست             عاشق بی‌سر و سامانم و تدبیری  نیست

از  غمت سر به  گریبانم  و   تدبیری نیست             خون دل رفته به  دامانم و تدبیری نیست

از  جفای تو  بدینسانم   و     تدبیری نیست              چه توان کرد پشیمانم  و  تدبیری نیست

 شرح  ماندگی   خود  به  که  تقـریر  کنم

عاجزم  من  چـــیست  چــه  تدبـیر    کنم

 

نخل  نو خیز  گلستان  جهان    بسیار  است             گل این باغ بسی، سرو روان بسیار است

جان من همچو تو   غارتگر      بسیار است             ترک زرین  کمر  موی  میان بسیار است

با لب همچو شکر تنگ دهان      بسیار است             نه که غیر از  تو جوانی است، جوان بسیار است

 دیگری   این   همه بیداد به عاشق نکنـــد

 قصـــــد آزردن  یاران   مـــــوافق   نکنـــد

 

مدتی  هست     در آزرم  و  می‌دانی      تو              به کمند تو گرفتارم  و  می‌دانی تو

از  غم  عشق   تو  بیمارم    می‌دانی      تو              داغ  عشق تو به جان دارم و می‌دانی تو

خون دل از   مژه می‌بارم و   می‌دانی      تو              از  برای  تو  چنین  زارم  و می‌دانی تو

از زبان تو  حـــــدیثی  نشـــنودم هرگـــــز

 از تو شرمنده یــک حرف  نبـــودم هرگــــز

 

مکن آن  نوع  که  آزرده   شوم از     خویت              دست بر دل نهم و پا کشم از کویت

گوشه‌ای  گیرم  و  من  بعد نیایم       سویت              نکنم  بار  دگــر یاد قــد  دلــجویت

دیده   پوشم   ز    تماشای   رخ      نیکویت               سخنی گویم و  شرمنده شوم  از  رویت 

بشنو پند و مکن  قـــصد دل آزرده خویش

ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش

 

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم                  از سرکوی تو خود کام به نـــاکم روم

صد دعــا گویم و آزرده به دشنـام روم                  از پی‌ات آیم و با من نشوی رام روم

دور ددور از تو من تیره سرانجام روم                  نبود زهره که همراه تو یک گـام روم

کس چرا این هم سنـــگین دل و بدخو باشد

جان من این روشی نیســـــت که نیکو باشد

 

از چه با من نشوی یار چه می‌پرهیزی                 یار شو با من بیمـــار چــه می‌پرهیزی

چیست مانع ز من  زار چه می‌پرهیزی                 بگشا لعل شکــــربــــا چــه می‌پرهیزی

حرف زن ای بت خونخوار چه می‌پرهیزی                   نه حدیثی کنــی اظهــــار چــــه می‌پرهیزی

که تو را گفت به ارباب وفـــــا حـــرف مزن

چین بر ابر و زن و یک بار به ما جرف مزن

 

درد  من  کشته  شــــمشیر  بلا می‌داند                 سوز مـن سوخـــته‌ی داغ جـفا مــی‌داند

مسکنم ساکن صـحرای  فنا  می‌داند          همه‌کس حال من بی سروپا مـی‌داند

پاکبازم   همه کس  طـور  مـرا  می‌داند                عاشقی همچو من‌ات نیسـت خـدا مــی‌داند

چاره‌ی من کن و مــگذار کـــه بیچاره شوم

 سرخود گــیــرم و از کـــوی تـو آواره شوم

 

از سرکوی تو با دیده تر خـــواهم رفت                 چهره آلـوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر می‌کنی از پیش نظر خـــواهم رفت              گر نرفتـم  ز درت شام، سـحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار  دگــر خواهم رفت                   نیست بـاز آمدنم بـــاز اگـــــر خـــواهم رفت

     از جـــفای تـــو مـــــن زار چــــو رفتم، رفتم

   لطف کن لطف که این بار چـــــو رفتم، رفتم

 

چند در کوی تو با خـــاک بــــرابر باشم             چـــــند پامــــال جـــفای تو ستمگر باشم

چند پیش تو، به قدر از همــه کمتر باشم          از تــو چند ای بت بـــدکیش مـــــکدر باشم

می‌روم تا به سجـــود بت  دیگر باشم               باز اگــر سجده کنم پیش تو کافر باشم

 خود بگو که از تو کشم نـــاز و تغافــل تا کی          

طاقتم نیست که از این بیش تحــــمــل تا کی

 

 

سبزه دامن نسرین تــو را  بنــــد ه شوم             ابـــتدای خــــط مشکین تو را بنده شـوم

چین بر ابروزدن و کین تو را بنده شوم              گره ابروی پـــــرچـین تو را بنده شـوم

حرف ناگفتن و تمکین  تــو را بنده شوم              طرز محبوبی و آییــن تو را بنده شـوم

الله، الله، ز که ایــن قـــــاعـــــده اندخـــــته‌ای

   کیست استاد تــو ایــنهــــا ز که آموختـــــه‌ای

 

 

این همه جور که مـن از پی هم می‌بینم                زود خود را به سـر کـوی عدم مـی‌بینم

دیگران راحت و مـن این همه غم می‌بینم             همه‌کس خرم و مـــن درد و الــــم مـی‌بینم

لطف بسیار طمــــع دارم و کــم می‌بینم                 هستم آزرده و بسـیــــار ستـــم مـی‌بینم

     خرده بر حرف درشـــــت مــــن آزرده مگیر

  حرف آزرده درشتانه بــــود، خـــــرده مگیر

 

آن‌چنان باش که من از تو شکایت نکنم                  از تو قطع طمع لـــطف و  عنایت نـکنم

پیش مـــردم زجـــفای تو حــکایت نکنم                   همه جا قصه‌ی درد تــــو  روایت نـکنم

دیگر این قصــــه بی حد و نهایت نکنم                   خویش را شهره هر شــهر و ولایت نـکنم

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است

        سوی تو گوشه‌ی چشمی   ز تو   گاهی    سهل است


۱۳٩٠/٥/۱٩ | پيام هاي ديگران ()

 
Blog Skin